چند نکته

 

 

انقلابيون شورشگر و ما بازمانده گان!

آنارشيستها طبق آرزوهايشان خواهان پايان حاكميت انسان بر انسان هستند. آنها آنارشيسم را فلسفه عمل و عمل انقلابي را، تبليغ عمل سياست و مبارزه ميدانند. به نظر آنها درهرجايي كه دولت با كمك پليس و بوروكراتي، هرگونه اعتراض راسركوب كند، زمينه براي تبليغ آنارشيسم وجود دارد.


از جمله شعارهاي رمانتيك انقلابي انسان مبارزغرب كه در آرشيو تاريخ ثبت شده ؛ نتايج ناشي از يك اقدام انقلابي بزرگتر از پخش هزاران اعلاميه، شبنامه و بروشور است. مالكيت دزدي است و دولت مدافع و ضامن دزدان سرمايه دار است.مرگ بر هرگونه اتوريته و حاكميت !؛ چه كليسا، چه دولت، چه قانون؟چه خدا، چه ارباب، چه رئيس. چون همه آنها موجب برده شدن انسان بيدفاع ميشوند?- هستند.
آنارشيسم يكي از مفاهيم مبارزه اجتمايي 2500ساله غرب بوده كه باكمك انقلاب فرانسه تكاني تاريخي، سياسي، ايدئولوژيك خورد. و آن واژه اي است از يونان باستان كه به معني: انسان بدون آقا و ارباب بالاي سر است. ارسطو آنارشيسم را وضعيت برده هاي بدون برده دار و صاحب، تعريف كرد. ماكياولي با اشاره به ارسطو، آنرا دمكراسي جعلي و بدون ريشه ناميد. ليبرالها آنارشيسم را در مقابل دولت قانوني نفرين كردند. رمانتيك ها به زدودن صفات منفي: هرج ومرج طلبي و بي ثباتي گري آن پرداختند و آنرا زمينه اي براي خلاقيت استتيك و آزادي هنر و هنرمند در فرهنگ و جامعه دانسته و بجاي هدف سياسي آن، خواهان نقش انتقادي از فسيل گري و سنت گرايي شدند. غير از رمانتيك ها، سوسياليستهاي تخيلي، متفكران عصر روشنگري و تئوريسين هاي ايده آليسم آلماني به جانبداري مثبت از آن پرداختند. ليبرالها،ماركسيستها، سنت گرايان، هر كدام از موضعي خاص به انتقاد از آن پرداختند. سنت گرايان با تجربيات ناشي از انقلاب فرانسه آنرا تئوري ترور، وحشت، نابود كننده سازمانهاي سياسي و دليل بي نظمي و آرامش دانستند. در باره آنارشيسم سياسي- اجتمايي بايد اشاره كرد كه پرودون اولين صاحب نظري بود كه عقايد سياسي خود را زير عنوان آنارشيسم مطرح كرد. در دهه هشتاد قرن 19 آنارشيسم در رقابت با جنبش كارگري ماركسيستي تبديل به يك جنبش اجتمايي شد. در كنگره انترناسيونال اول ماركس و باكونين رودررو قرار گرفتند. در دانشنامه هاي امروزي ماركسيستي پيرامون تعريف آنارشيسم آمده كه آن يك نظريه شبه انقلابي خرده بورژوازي است كه براساس بي برنامه گي، خواهان نابودي قانون و دولت است و زسازماندهي طبقه كارگر درمبارزه طبقاتي جلوگيري ميكند و درعمل در جبهه ارتجاع قرار دارد.ماركسيستها نمايندگان آنارشيسم درغرب را: اشتيرنر، پرودون و باكونين ميدانند.
آنارشيستها طبق آرزوهايشان خواهان پايان حاكميت انسان بر انسان هستند. آنها آنارشيسم را فلسفه عمل ميدانند و عمل انقلابي را، تبليغ عمل سياست و مبارزه ميدانند. به نظر آنها درهرجايي كه دولت با كمك پليس و بوروكراتي، هرگونه اعتراض راسركوب كند، زمينه براي تبليغ آنارشيسم وجود دارد.
محققين دانشگاهي درغرب چهار صفت آنارشيسم راعمده ميكنند، ازجمله :مخالفت آن با هرگونه سازمان؛ چه دولت، چه كليسا، چه اتحاديه. به اين دليل آنها خود را انقلابيون آزاد مينامند. دوم اينكه مخالفت آن باهرگونه: ايدئولوژي، تئوري، مذهب، ناسيوناليسم. به اين دليل آنها مشكوك به نداشتن تئوري براي عمل ميگردند. و سوم اينكه آنها بجاي دولت و مديريت اقتصادي خواهان: شوراها، تعاونيها، كمونها، خودگرداني فدراتيو هستند. چهارم اينكه آنها با اشاره به غريزه هاي طبيعي انسان، اساس زندگي خصوصي را برپايه آزادي اراده شخصي پيشنهاد ميكنند. بزبان ديگر، نظريات انقلابي آنها ريشه در سوسياليسم تخيلي و كمون هاي اوليه دارد. انواع آنارشيسم را ميتوان به : فردي، جمعي، كمونيستي، سنديكايي و غيره تقسيم كرد. مورخين : جوامع صنعتي، ازخود بيگانگي و تقسيم كار وحشيانه را دليل رشد روشنفكران آنارشيست بي طبقه و آنارشيسم سنديكايي بشمار مي آورند. در مقابل آن در جوامع عقب افتاده فئودالي و جوامع كشاورزي نوع ديگري از آنارشيستها وجو داشت. از جمله روشهاي مبارزه آنارشيستي ميتواند: بايكوت، خرابكاري، تظاهرات جمعي، آهستگي عمدي در توليد، و تبليغ براي انقلاب باشد. در دهه هاي اخير روشنفكران آنارشيست بدليل غيبت حمايت توده ها،سنگر مبارزه را به فضاي فرهنگ و ادب و هنر و انتقاد از فرهنگ حاكم انتقال دادند. از آن ميان: آوانگارد، پاپ و پست مدرن و غيره ميباشند. آنارشيستها خود را جريان مدرن ترقي خواه خوشبينانه و سوسياليستهاي آزاديخواه بحساب مي آورند،و بدون شرط، تئوري ترور انقلابي و خرابكاري را تداعي نميكند. نظريه آنارشيسم امروزه بخشي از تئوريهاي سياسي و فلسفه سياسي است.
از جمله صاحب نظران آنارشيسم درغرب : ويليام گودوين(1756-1836ميلادي)، ماركس استيرنر(1806-1856م)، يوسف پرودون(1809-1865م)، ميخائيل باكونين(1814-1876م)، پيتر كروپتكين(1842-1921م)، گوستاو لنداور(1870-1919م)، و مارتين بوبر (1878-1965م) هستند. گرچه مغزهاي نبوغ آميز آن، چون گذشته : پرودون، باكونين، و پيتر كروپتكين خواهند ماند ، آنها رانيز ميتوان شهيدان راه حقيقت و گمراهي، مبارزاني چون : ماركس، انگلس، لاسال، كائوتسكي، لنين، تروتسكي و ببل دانست
 

 


 

اعظم در انتظار اعدام

 

این زن یکی از هزاران زنی است که به دلیل وجود ارتباط عاطفی برای کاستن از جرم همدستش اتهام مشارکت در قتل را می پذیرد.

زنان ایران -حکم اعدام اعظم .ق به اتهام مشارکت در قتل شوهرش پس از دو سال حبس در سال 79 به همرا فرد دیگری به نام عباس .آ هر دو به قصاص نفس محکوم شده بودند پس از طی کردن پنج سال حبس بزودی به اجرا در خواهد آمد .این زن یکی از هزاران زنی است که به دلیل وجود ارتباط عاطفی برای کاستن از جرم همدستش اتهام مشارکت در قتل را می پذیرد.

اغظم .ق معروف به اعظم .د 31 ساله و اهل تهران است هفتمین فرزند خانواده و ثمره ی ازدواج دوم مادری که از راه کارگری خرجی هفت فرزندس را می داد . پدر او بنا و فردی عیاش ،معتاد وبداخلاق بود . پدر اجازه ادامه تحصیل به فرزندانش را نمی داد پسرها مجبور به کار در خارج از خانه و دادن بخشی از حقوقشان به پدر و دختران مجبور به ازدواجهای زودرس بودند .

پدر اعظم توجهی به مسائل و مشکلات فرزندانش نداشت . به طوری که خواهر اعظم مرتبا مورد خشونت شوهرش قرار داشت و خانواده نیز از او حمایت نمی کرد و برادر او معتاد بود در حالی که خانواده هیچ حمایتی از آنها نمی کرد . درست مثل اعظم که در نهایت بدبختی و فلاکت از خانواده طرد شد .


اعظم در 17 سالگی با زور و کتک پدر مجبور به ازدواج با پسر عمه اش شد. او از این مرد صاحب دو فرزند شد. شوهر اعظم فردی معتاد و بی مسئولیت بود . آنها مرتب در حال اسباب کشی بودند و شوهر اعظم که حتی خرج مواد مخدرش را هم در نمی آورد خانه شان را بابت مهیا کردن بساط عیش و نوش به دوستان ش اجاره می داد و کم کم سوئ استفاده از اعظم نیز به مراسم پذیرایی از دوستان معتاد شوهرافزوده شد .
.
فرزندان اعظم همواره شاهد این کج رفتاریها و خشونتها بودند . اعظم در موارد متعددی در ازا تامین خرج تریاک شوهرش و پرداختن مبالغ افراد دیگر برای سوئ استفاده ماهها در اختیارتنها یک مشتری قرار می گرفت .

اما زندگی اعظم از زمان آشنایی با عباس .آ تغییر کرد. هرچند عباس هم از زمره مرداني بود كه شوهر اعظم او را وادار به معاشرت با آنها مي كرد اما او مخارج آنها را تامین کرد و در قبال مبلغی به شوهر اعظم، دیگر نگذاشت که از او سو استفاده شود . اعظم بارها برای طلاق به دادگاه مراجعه کرده بود اما شوهرش حاضر به آمدن به دادگاه نمی شد. بالاخره اعظم به همراه عباس و دو فرزندش فرار کرد . این زندگی یک سال طول کشید تا اینکه شوهر اعظم رد آنها را پیدا کرد و تهدید ها یش شروع شد .

رو در رو با حقارتهای چند ساله

اعظم در خانه ای که عباس برای او و فرزندانش خریده بود با شوهرش قرارمی گذارد وقتی شوهر اعظم به خانه آنها می آید دعوا و در گیری شروع می شود . دوبار تمام رذالتهای شوهر زنده می شود .اعظم با چوب ضربه ای به شوهر می زند و عباس دستانش را روی گلوی مرد می گذارد و فشار می دهد . جسد را پشت ماشین می گذاند و درداخل کانال آبی می اندازند .چندی بعد با مراجعه اعظم به دادگاه برای طلاق غیابی به همرا ه عباس راز آنها فاش می شود .

پزشکی قانونی به علت پیدا نشدن جسد علت مرگ را تشخیص نداد .و از آنجایی که اعظم و کاوه فکر می کردند برای دو نفر حکم قصاص صاد ر نمی شود برای اینکه کاوه تنها گناهکار نباشد انجام قتل را هردو به عهده گرفتند .

فرزندان اعظم سالهاست که در مرکز بهزیستی نگهداری می شوند .و این روزها او خود را تنها و تنها تر از همیشه احساس می کنند.حكم اعدام او قطعي شده است اما اين سئوال همچنان باقي مي ماند كه اگر خانواده اعظم او را به ازدواج اجباري شوهر نمي دادند يا اگر قانون و دادگاه به او اجازه مي دادند طلاق بگيرد، ايا اساسا اين قتل اتفاق مي افتاد؟

 

 


 این آغاز است وتا پایان راه بسیار

 

یادم میاد اولین باری که وب لاگ نوشتم یک جمله را برای استارت انتخاب کردم ( این آغاز است وتا پایان راه بسیار ) این جمله راهم به همه دوستانم که می خواهند وب لاگ استارت کنند توصیه میکنم چرا که در این جمله هزاران حرف نگفته وهرازان کار نکرده وجود دارد.

توی چند روز اخیر یکی از معروف ترین وب لاگ ها شمشیر را از رو بسته است ودر وحله اول حمله ای به کمونیست کرده وبعد هم یک وب لاگ نویس نگون بخت دیگر را مورد حمله بی دلیل خودش قرار داده است وقتی به وب لاگ این دوست عزیز سر زدم  دیدم هیچ چیز قابل تعریف ومقدسی  وجود ندارد وفقط این دوست عزیز دچار یک جو زدگی شده که خودش هم غافل از این است که چه چیزی را تحریر کرده است .زمانی که این وب لاگ را استارت کردم از خس آقا معروف دعوت کردم به وب لاگ من سری بزند وبنر ایشون را هم لینک کردم ولی این دوست بقول معروف آزادی بیان و.... خوشبختانه نیامدند ومن بعد ها متوجه شدم که اشباه کردم وحتی بابت نیامدن ایشون به وب لاگم در کامنتی از ایشون تشکر کردم . شاید فکر کنید چون خس اقا به من لینک نداد وسر نزد این کار را کردم ولی به واقع این طور نیست چرا که همین حالا هم در همین بلوک کسانی هستند که  من به آنها لینک داده ام ولی انها این کار را انجام نداده اند ولی من به علت علاقه به نوشته هایشان به انها لینک داده ام وبطور کلی هر کسی در این اینجا از من لینک بخواهد من این کار را با کمال میل انجام میدهم حتی اگر تفکر ما بایک دیگر در تناقض با شد .من سعی میکنم با نقد های خودم با دیگران ارتباط برقرار کنم وتا به حال هم در این کار موفق بوده ام هرچند ممکن است دوستی از قلم افتاده باشد یا این که بر سر موردی بسیار تعصبی برخورد کند که بین نظرات ما برخوردهای پراتیکی هم بوجو د آید ولی من به شخصه از این برخورد ها خورده ای به دل نمیگیریم .

در پست قبلی رفیقی به من اطلاع داد که تو بعضی از وب لاگ ها را بدون دلیل نقد کردی وقتی دوباره این مطلب را باز خوانی کردم دیدم من در مورد بعضی از وب لاگ ها زیاده روی کردم وبه نوعی ازادی بیان را زیر سئوال بردم هرچند خودم را جز دسته ای از همان وب لاگ ها میدانم ولی با عنوان این مطلب نمیخواهم چیزی را توجیح کرده باشم اگر در مطلب قبلی زیاده روی کردم همین جا صمیمانه و تواضع از اون دوست عزیزوهمه دوستانی که احتمالا خورده گرفته اند عذر میخواهم .

اما در مورد مذهب هم باید بگم و همان طور که صدها بار هم گفتم من مذهب را امر خصوصی هر شخص میدانم خودم به شخصه با کلیه ادیان مخالفم ومذهب را بطور کلی رد میکنم ولی تا زمانی که مذهب امر خصوصی است هیچ مشکلی با اون ندارم ولی وقتی بخواهند مذهب را از هر نوعش تبلیغ کنند با اون مخالفت میکنم اگر بخواهند سر کودک حجاب کنند با اون مخالفت میکنم اگر بخواهند مذهب را در آموزش وپرورش وادارات رشد دهند با اون مخالفت میکنم وقتی بخواهند بوسیله مذهب من شما را از هم جدا کنند با اون مبارزه میکنم واقعاً منصفانه قضاوت کنید چند تا از شما آمدین وبا دیدن کلمه کمونیست کامپیوتر خودتان را بدون شات دان خاموش کردین وبعد هم به ده تا وب لاگ دست چپ ویا راست من هم نزدیک نشدین ویا خواستید نظر خودتان را بیان کنین ولی به علت بی مذهبی من به مطلکی قناعت کردین ویا اگر آدم میانه رو ای بودین بدون نظر رفتین خوب همین مسائل است که من با مذهب به علت انداختن فاصله ها مبارزه میکنم وهزاران حرف دیگر . ولی باز من با توجه به اینکه سایت های بزرگی را در اختیار دارم باز هم برای نوشته های بدون سانسور خودم این گوشه دنبال رفیق میگردم وباور کنید که حتی آدرس وب لاگ خودم را هم به تمام دوستان قدیمی خودم نداده ام و وقتی به وب لاگ بعضی از دوستانم میروم یا کامنت نمیآزارم یا این که ادرس را درج نمیکنم که این وب لاگ از مسیر خودش خارج نشود این مطلب را میتوانید از درج کامنت دوستان من درک کنید و خلاصه مطلب من دنبال دوست و رفیق میگردم هر چند مجازی و غیر قابل لمس من برای کوچک ترین قدمها ارزش قائل هستم وبا کوچکترین حرکت مثبتی عکس العمل نشان میدهم . ( خیلی دیگه مثبت شدم ) واصلا نمیدونم چه طور شد به اینجا رسیدم واینجا مطلب را خلاصه میکنم .بوش جون

اما نکته سیاسی

حتما در جریان هستین که انفجاری در جنوب کشور رخ داده و همچنین مسجد بزرگ ارک آتش گرفته این دو واقع در میان این همه حوادث نکته کوچک و کوری هستن که ما خیلی ساده  نباید از کنارش بگذریم .در پست قبلی اشاره ای به حمله آمریکا داشتم هنوز هم بر سر حرفم هستم و تکذیب حکومت اسلامی را قبول ندارم چراکه حضور آمریکا کاملا قابل لمس است واین کثافت ها تصمیم های واقعاً جدی ای برای ایران گرفته در این ماه  جورج بوش داره میاد آلمان که در مورد ایران حرف بزنند و انفجار جنوب ایران هم کار همین کثافت های آدم کش است باید این را باور کنید که امپریالیسم اگر به خواسته خود نرسد حتما به ایران حمله خواهد کرد و ما باید از حالا به فکر باشیم چرا که این بار آمریکا اهرم هایی مثل مجاهدین ( شما بخوانید منافقین ) را تحت سلطه قرار داده و آتش گرفتن مسجد ارک هم نمونه ای از کارهای این اهرم ها میباشد اگر بخواهیم تاریخ را بررسی کنیم سینما رکس هم آتش گرفت ولی بعد ها مشخص شد که عمدی بوده است من سالها در بازار تهران کار کردم و به مسجد هم آشنایی دارم آتش گرفتن این مسجد آنهم با این وسعت نمی تواند کار یک بخاری باشد .

دوستان و رفقا حمله آمریکا به ایران تنها دلیل اقتصادی ندارد هرچند یک راه پول درآوردن بورژوازی جنگ است ولی واقعاً این بار آمریکا تنها برای بدست آوردن منافع اقتصادی قسط ورود به ایران ندارد چرا که با واسطه این کار در حال انجام است و شاید هم بهتر از رابطه مستقیم دلیل ورود آمریکا نیروی کار ارزان وجوان ایران است ، کسب تمام قدرت به معنای واقعه ای وبه دست آوردن کامل خاور میانه و کوتاه کردن دست اروپا و همچنین انهدام انقلابی که استارت آن در سال 1378 خورده است ، آمدن آمریکا به ایران ندادن قدرت به دست نیروها ی چپ است چرا که زمینه این نیرو در ایران بسیار مستعد است وبا چپ شدن جامعه ایران یعنی فاجعه ای برای آمریکا .توضیح در این مورد کار یک سطر ودوسطر نیست ومن هم  الان دیگه خسته شدم ولی سعی میکنم بیشتر در مورد آمریکا و نیروی جدیدش مجاهدین توضیح دهم .

 

سبز باشید واستوار

یعنی چی ؟

معنی این یعنی چی؟

همه چیز از همه جا

با سلام

همیشه در همه جای دنیا انسانهایی هستند که نمی دانند از دنیا و روز گارچه میخواهند ویا باید چه کار کنند وهر روز به دستگیره ای آویزان میشوند تا بلکه با آویزان شدن به این دستگیره ها حرفی برای گفتن داشته باشد .

بعد از اینکه کمی اوضاع واحوال کاری مانند قبل شد سری به وب لاگ ها زدم اکثر وب لاگ ها طبق روال قبل بود وروی  ریتم  گذشته به کارشان ادامه میداند وبلاگی که حرفی برای گفتن داشته باشد را ندیدم البته از گذشته بودند ولی کس جدیدی را ندیدم که حرفهای نو بزند اکثر وب ها عشقی جنایی بوده و هست ولی یک نکته در یک وب قدیمی توجه من را خیلی جلب کرد استار تر وب لاگ که یکی از مدعیان در امر وب نوشتن است وبنوعی هم جیره مواجب گیر جمهوری اسلامی از یک ترفند ناسیونالیستی برای جمع آوری لینک و کامنت استفاده کرد بود و جالب تر اینکه این شخص ادعاهای هم نیز پیرامون نقد کمونیست دارد وقتی با بدبختی نوشته را که به زبانی جز فارسی نوشته شده بود خواندم آنهم بوسیله یک مترجم کار کشته با دستمزد با لا تازه دوزاریم افتاد که واقعاً ضعف آدمها برای بدست آوردن کوچک ترین چیزها تا کجا ها که نمی رود و چه کارهایی هم که نمیکند .

وقتی کمی به مسئله فکر کردم دیدم که این شخص محترم برای داشتن خواننده بیشتر به ناسیونالسیت هم  آویزان میشود و یک دختر دبیرستانی در همین بلوگ آنقدر ساده روان، شیرین مینویسد که حتی من ادعا هم برای روان نوشتن مطالب وب لا گش را دنبال میکنم و عجب از این دوپا که چه کار نمیکند و افسوس که آنقدر ادعا داریم که نمی خواهیم بیان کنیم با خواندن چندین کتاب و رمان دیگر ما نویسند شاعر ویا عارف .....نیستیم و فقط ادعا ی نقد تراژدی های روزه مره را داریم و افسوس از درک معنی کلمه ای که خود مینویسم .

چند وقتی بود که تصمیم گرفته بودم از این چیزها ننویسم ولی انگار نمی شود اگر حرف نزنم مثل اینکه یه چیزی تو گلوم گیر کرده باید با خودم کشتی های جور واجور بگیرم و برای راحتی خودم باید پوز بعضی از مدعیان پوشالی را بزنم که در هر دو صورت از این اعمال راضی نیستم ولی خوب اگر این کارها را هم نکنم چه کنم تازه امکان دارد که بگوید بلد نیست جواب بدهد من تجربه این موضوع را دارم ولی زیاد نگران کننده نیست چر اینکه این وب لاگ هم دیر یا زود مورد حمله قرار خواهد گرفت ومن از اینجا هم کوچ خواهم این مطلب را برای خوشحالی دوستان محترم نوشتم .

تو این مدت گرفتاری یک رفیقی بنام مرگ بر کمونیست حسابی بنده را مورد عنایت قرار داده ولی آدرسش نداشته که بنده هم از خجالت ایشون بیرون بیام و ویروس هم که دائمی بوده و هست ومن هم که با ویروس دارم رشد میکنم وحتی بعضی وقتها اگر برایم ویروس نیاد براش نگران میشم که نکنه اتفاقی برای دوستان ویروس نویس نیفتاده باشه .

خوب حالا یک نکته کوچکی سیاسی هم را هم بگم اون هم در مورد حمله امریکاست .بقول امام بزرگ وار امام خمینی امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند و برای اون دسته که امریکا را کردن یک بت وگاهی هم برای تبلیغ حکومت اسلامی از این اهرم استفاده میکنند باید بگویم که احتمال حمله آمریکا به ایران ضریب دارد ضریب این احتمال زمانی به وقوع خواهد پیوست که آمریکا نتواند حضور خودش را آنطور که میخواهد در خوار میانه بثبت برساند و احساس کند برای پیاده کردن اسلام سیاسی دست نشانده خودش احتیاج به در اختیار گرفتن ایران .  حا لا  ما هی تو سر کلمون بزنیم که نه ما جلوش  می ایستی م ما همان هستیم که رستم بود پهلوان وغیره و با نجوای لات بازی های شم خانی دل خوش هستیم که ما موشک داریم ال بل جیم بل داریم وبعد هم شاخ بشیم برای آمریکا به اسم دفاع از ایران و میهن هیچ فایده ای ندارد. راه مقابله با آمریکا با لات بازی حل نمیشه آمریکا عراقی نیست که با نیروهای خودمون بیریم جلوشون و.... آمریکا آمریکا ست برای اینکه این امپریالیسم کثافت نتواند ( هیچ غلطی بکند راههای مختلفی هست که اگر دیر بجنبیم این کارها هم واین روشها هم از دست خواهد رفت ) روش ها هم این نیست که ما هی وطن وطن کنیم و دلمان را به تظاهرات های (اتوبوس اجباری ) 22 بهمن خوش کنیم وبعد هم قلم برداریم وبگیم من ، خود من اونجا بودم  همه بودن شما ندیدن چون که ما ها دیدم و عقل وشعور هم داریم و وارد شدن مردم به صحنه را هم میدانیم یعنی جه . خلاصه رفقا خطر حمله امریکا را جدی بگریم وبه توصیه های بابا ایمنی هم توجه کنید وبا ور کنید اینهائی که وطن وطن میکنن ، تو تظاهرات 22 بهمن شرکت میکنن و جیره مواجب بگیر حکومت اسلامی هستن به محض اصابت اولین موشک به هر نقطه ایران سوراخ موش را به هر که قیمتی میخرند .

خوب رفقا خیلی وقت بود این طوری مطلب ننوشته بودم هر چی آمد تو ذهنم همون جوری تایپ کردم .یک مدتی هم نبودم وبه شما هم سر نزدم هم بعضی ها سو استفاده کردن وهم بعضی ها گله مند شدن که سعی میکنم در هر دو مورد تا زمانی که این وب لاگ هم نرفته تو باقالی ها توجه بیشتری داشته باشم .از این رو نوشتم نره تو باقالی ها چون میدونم که دیر یا زود داره سوخت سوز ندارده .

 

 

سبز باشید واستوار

 

 

کارل مارکس

کارل مارکس در كتاب "ايدئولوژي آلماني “ مينويسد، هدف از فلسفه اش اين است كه با هرنوع فلسفه ايده آليستي قطع رابطه قاطعانه بنمايد. براي حل معماي جهان بايد عمل سياسي و تجربه فلسفي با هم متحد شوند. فلسفه دريك جامعه ايده آل، فلسفه عمل و تجربه است. درجامعه ايده آل آرماني بدون طبقه آينده، تضادهاي : انسان و طبيعت، هستي جهان و وجود انسان، آزادي و ضرورت، فرد و نوع بشر، بايد حل شوند.

خفقان سياسي زمان دولت پروس درميانه قرن 19 در آلمان و جو نسبي آزادي روشنفكري در فرانسه باعث شد كه حدود 85000 آلماني مبارز به آنجا مهاجرت كنند؛ از جمله ماركس و هاينه. يك جاسوس نفوذي دولت پروس هم كه تا درون خانه ماركس نفوذ كرده به دولت معظمه خود چنين گزارش ميدهد: درانتهاي اطاق بزرگ خانواده دكتر ماركس كه بصورت سالن طويلي است، اطاق كوچك خواب بچه ها قراردارد. در تمام خانه نميتوان يك وسيله سالم يا نو پيدا نمود. همه چيز شكسته، پاره و يا كهنه است. دروسط سالن، ميز بزرگ، ارثيه پدربزرگ مانندي قرار دارد. روي ميز، غير از وسايل بازي بچه ها، ازجمله عروسكها، وسايل خياطي خانوم، كتابها، جزوه ها، روزنامه ها، دستنويسها، قاشقهاي زنگ زده، چاقوها و چنگالهاي آلوده، استكان و ليوانهاي لب زخمي و شكسته، ديده ميشوند. با يك كلام بگويم، انگار دكان سمساري است، پايين و بالا، چپ و راست پر از وسايل كهنه، رنگ پريده و بدبو ميباشد. درميان همسايه ها هم شايعه شده كه دكتر ميم ، هلن خانوم، كلفت خانه را آبستن نموده. او قبلا آشپز خصوصي والدين ژانت بوده و بعد از ازدواج ژانت با ماركس، آنها را در اينجا همراهي كرده و درد و رنج و فقر درغربت را نيز با آنها شجاعانه و فداكارانه تقسيم كرده. درحاليكه دكتر ماركس به تجزيه و تحليل سرمايه داري جهاني در نشريات مي پردازد، وضع مالي و اقتصادي خودش روز بروز وخيم تر ميشود. اوبايد گاهي تمام وسايل خانه را يراي دريافت چندرغازي به گروگان بگذارد. و اغلب نمي تواند در جلسلت رسمي شركت كند يا به خارج ازخانه برود چون حتا كت و شلوارش را نيز به امانت گذاشته.
يك دوست خصوصي ماركس او را چنين توصيف ميكند: دوستان به او مومشكي يا يال سياه ميگويند. او تركيبي است از يك آدم پرانرژي با نيروي اراده قوي و اعتقاد شكست ناپذير. گرچه ظاهرش قدري عجيب بنطر ميرسد. غير از يالهاي سياه بلند، دستهايش پر از مو ميباشند، دكمه پالتو وكت يا جليقه اش اغلب كج بسته شده. با اينهمه ظاهر مردي را دارد كه نشان از حق و قدرت و عدالت دارد. توجه و تقاضا و پرسش در چهره اش ديده ميشوند. گرچه حركات بدني اش مربعي و زيگ زاگي هستند، ولي خونسرد و با اعتماد به نفس است. رفتارش در مقابل ديگران باتمام آداب و رسوم شناخته شده فرق دارد. صدايش مانند برخورد فولاد و آهن، همراه با قضاوتهاي قاطع درباره افراد، اشياء و پديده ها است. او غير از زبان امر با كسي حرف نميزند، هيچ مقاومتي را تحمل نميكند. گويي در جلو آدم يك دمكرات ديكتاتورمآب چون صخره اي ايستاده .
ديگري مينويسد: حيف از اين آدم نابغه، براي او تنها اتوريته داشتن كافي نيست، چون او يك انتظار ديگر نيز دارد و آن اين است كه آدم خود را روي زمين و جلو پايش بيندازد.
كارل ماركس ما در سال 1818 دريك شهر كوچك پرت و دورافتاده درغرب آلمان بنام ترير، در خيابان پل شماره 10 بدنيا آمد. گرچه اوخود از آلمانيهاي يهودي تبار بود، ولي موضعي تحقيرآميز وپرخاشگرانه نسبت به يهوديان آنزمان اروپا داشت وآنها را در مكاتبات و مكالماتش قومي حريص، رباخوار، بدبو، شپش زده و ترسو ميناميد. موضعي كه حتا امروزه بعضي از روانشناسان بيكار و جنجال برانگيز را بخود مشغول كرده. ماركس درسال 1883 قبل ازپايان كتاب سه جلدي سرمايه درسن 65 سالگي درتبعيد درگذشت. او در سالهاي تبعيد و مهاجرت درشهرهاي مختلف مانند: پاريس، بروكسل، برلين و لندن زندگي نمود. در باره استعدادهاي گوناگون او ميتوان گفت كه دردوران جواني، سالها دوستان و آشنايان او فكر ميكردند كه شاعري مادرزاد است. شعرهايش اغلب عنوانهايي اسطوره اي يا رمانتيك مانند: پري دريايي، فرشته، دختر دريا و يا تراژدي سرنوشت داشتند. ولي پدرش به او توصيه ميكرد كه شعرهاي پهلواني از جمله درباره جنگ واترلو بسرايد. ولي ماركس جوان و رمانتيك اغلب اشعارش را براي نامزدش ژانت مي سرود. ژانت از يك خانواده اشرافي، و پدرش از كارمندان دربار بود. برادر او مدتي وزير امور داخلي دولت پروس شده بود.
پليس دولت پروس كوشيد تا ماركس را در دوران دانشجويي يكي از لاتهاي جو روشنفكري معرفي نمايد، چون او چند بار به دليل حمل سلاح غيرمجاز، بدمستي، شلوغكاري و مزاحمتهاي شبانه و شركت در دوئل هاي مرگ آور دانشجويي، مجروح و به بازداشتگاه دانشگاه پا باز كرده بود.
گرچه او دانشجوي حقوق قضايي بود ولي بيشتر در جلسات درس تاريخ و فلسفه دانشگاه شركت ميكرد. او در 19 سالگي عضو كلوپ دانشجويي و دكترهاي روشنفكر هگل گرا شده بود و بعدها از طريق تحصيل راه دور موفق شد از دانشگاه شهر ينا در شرق آلمان در رشته فلسفه دكترا بگيرد، بدون اينكه يكبار به آن شهر رفته و يا در جلسات درسي آنجا شركت كرده باشد. در اين سالها او هنوز نه كمونيست بود ونه لغو وحذف دولت پروس را درسر مي پروراند. بعدها انتقاد او از مذهب و دولت باعث شد كه نتواند به شغل مورد علاقه اش يعني استادي دانشگاه برسد. آشنايي او با كمونيستها در پاريس زماني اتفاق افتاد كه او در كمونهاي خانوادگي دستجمعي زندگي كرده و با روشنفكران ديگر آشنا گرديد.
ماركس درسال 1842 درآلمان، سردبير يك روزنامه ليبرال چپ بنام روزنامه رود راين شد. در اين روزنامه بود كه او به مسايل سياسي و انتقادي علاقه پيدا كرد و با فقر مردم قلبا آشنا شد وآنرا بطريق دردآوري شخصا احساس كرد. بقول خودش در اين دوره بود كه او مجبور شد با علايق مادي زحمتكشان اصطكاك پيدا كند. او در اين زمان هنوز كمونيسم را رد ميكرد وحتا براي فرار از سانسور و رد تهمت هاي دولتي، به مقالات ضد كمونيستي در روزنامه اش امكان نشر ميداد و كمونيسم را آشكارا خطري براي دولت معرفي ميكرد. ولي با همه اين تاكتيكها و احتياطها بعد از 6 ماه مزاحمت و تهديد و فشار، مجبور شد بقول ورزشكاران ،حوله تسليم را در ميدان رينگ بيندازد، چون پادشاه پروس شخصا روزنامه آنها را ? فاحشه لب رود راين ? ناميده بود. ماركس قبل از آن، بعد از 7 سال دوستي با ژانت، يعني نامزدش ازدواج كرده بود.
ماركس بعدازسالها حمله و گريز، تبعيد و مهاجرت در شهرهاي مختلف در پاريس با انگلس، يكي از جوانمردان تاريخ مبارزه فكري و عملي، آشنا شد. آنها باهم جزوه مبارزاتي بنام ? مانيفست حزب كمونيست ? را منتشر نمودند. مانيفست كمونيست، همچون كتاب انجيل مقدس، براي سوسياليسم ماترياليستي شد. درباره كتاب فوق گفته ميشود كه تاكنون در هيچ كتابي اينهمه عشق و تنفر، تنگاتنگ ودر كنار هم در رابطه با انسانها و آرزوها مطرح نشده اند. انگلس غير از استفاده از سرمايه پدري، براي حمايت از فعاليتهاي ماركس، گاهي مجبور شد خود به كارهاي جسمي دست بزند تا ماركس بتواند با خاطري غيرمغشوش اثرش را در باره ? فلسفه انقلاب جهاني ? بنويسد.
ماركس در حين انقلاب 1848 در اروپا، يكبار ديگر به آلمان برگشت و نشريه جديدي بنام ? روزنامه راين جديد ? را مدتي منتشر كرد.
باوجود فقر بيكران، ماركس توانست جلد اول كتاب سرمايه كه ? نقد اقتصاد سياسي ? است، را در سال 1859 منشر نمايد. چون درمطبوعات و جو فرهنگي اهميت لازم به كتاب فوق داده نشد، طبق روايتي، ماركس خود نقدهاي موافق و مخالف درباره آن نوشت. و اين كتاب را به دليل سختي و پيچيده گيهايش ? كتاب ماده خوكها ? نام گذاشت.
ماركس غير از علاقه به آثار فيلسوفان آلماني مانند: لايبنيتس، كانت، فيشته، هگل، شلينگ، به مطالعات آثار فيلسوفان يونان باستان مانند : دمكريت، هراكليت، ارسطو و اپيكور نيز پرداخت. ماركس پيرامون اهميت فلسفه ميگفت، مغز يك جنبش، فلسفه و قلب آن طبقه كارگر مي باشد. تاريخ هميشه تاريخ مبارزه طبقات بوده . مذهب نه تنها ترياك خلق، بلكه اسلحه اي در دست طبقات حاكم بوده. دولت مدرن فعلي فقط سازماني است براي امنيت و مديريت تجارت عمومي و عمل طبقه بورژوا. فلسفه اجازه ندارد يكبار ديگر به خلق جهانبيني ايده اليستي بپردازد، بلكه بايد در عمل براي حركت جهان، با سياست وارد عمل شود. او در كتاب "ايدئولوژي آلماني ? مينويسد، هدف از فلسفه اش اين است كه با هرنوع فلسفه ايده آليستي قطع رابطه قاطعانه بنمايد. براي حل معماي جهان بايد عمل سياسي و تجربه فلسفي با هم متحد شوند. فلسفه دريك جامعه ايده آل، فلسفه عمل و تجربه است. درجامعه ايده آل آرماني بدون طبقه آينده، تضادهاي : انسان و طبيعت، هستي جهان و وجود انسان، آزادي و ضرورت، فرد و نوع بشر، بايد حل شوند. عده اي هم به طنز فلسفه ماركس را فلسفه شرح و توصيف واقعيات يا شورش واقعيات ميدانند. منتقدين آن ميگويند، در دوره اي، قبل از آمدن گورباچف كله منگ، ادعاي عدالت و سوسياليسم آن بزرگتر از ادعاي مسيحيت كاتوليك در قرون وسطا براي كشف حقيقت الهي بود.

 

سبز باشید واستوار

بازهم بدون شرح

با سلام به همه رفقا

بازم من گرفتارم و واقعا هم گرفتارم ، در چند روز گذشته نه تونستم سر کار برم ونه تونستم سایتها رادرست آپ کنم ونه به هیچ کار دیگری برسم . ظاهرا دولت آلمان دوباره در حال معامله سنگینی با جمهوری اسلامی است ، در چند روز گذشته به شدت به پناهجو های ایرانی حمله کرده که تا کنون بی سابقه بوده ؛ پاس ۳۰ مجاهد را پس گرفته چندین نفر را به طور ضربتی و وحشیانه دیپورت کرده وهنوز هم در حال ادامه است البته ما هم بی کار نبودیم وهر کاری از دستمون بر آمده وا لا به 12 امام و14 معصوم من کمونیستم با اینها فرق دارمکردیم هرچند سمبه اونها تا حالا کمی قوی تر بوده و حتی بنده اینجا تو آلمان هم بنا به اعتراض که برای دیپورت چند نفر در یک اکسیون شرکت کرده بودم  چند ساعتی را در باز داشت آب خنک میل کردم ولی این آب خنک نتجیه بدی هم نداشته که مشروح خبر ها رو میتونین در اینجا ببینید ومهترین خبر مربوط به زهراکاملی است . هر چه این چیزها را بیشتر میبینم بیشتر وبیشتر از حکومت اسلامی ملاها متنفر میشم چرا که این فاشیستها همه را به یک چشم میبینن وما رو با عکسی که مشاهده میکنید برابر میدونن من که واقعا در این چند روزه پاک عصبی شدم بس که رفتار های بیشرمانه مدعیان دمکراسی وحقوق بشر را به شکل توجیه ناپذیری دیدم از یبان برخورد این موجودات متمدن عاجرم چون الان ساعت ۵/۵ صبح است و باید بخوابم که ۸ سر کار باشم چون اگه امروز نرم سرکار ماه دیگه باید برم دم اداره این فاشیست ها گدایی اینجا بهش میگن سوسیال وبه زبان ایرانی شرکت نفت پس برای اینکه من بیکار نشم ، گدایی نکنم و وقتم هم آزاد نشه که هرروز آپ کنم ودوباره جنگ ودعوا بشه فعلا تا بعد . اگه کار داشتین پی ام بزارین حتما در فرصتها خدمت میرسم از تمام رفقاهم ممنون که میان وسر میزنین سر زدن های شما به من قوت قلب میده وقول میدم در اولین فرصت جواب همه رو بدم خصوصا اونهایی که تو این مدت از فرصت استفاده کردن و حسابی ماست خوردن چندتا ایمیل باحال داشتم که سر فرصت تعریف میکنم همراه با جواب .

 

سبز باشید واستوار

فيلسوف ترس ؛ جاسوس خدا؟


اگر ماركس خواهان آزادي،عدالت و زيبايي شد، كيركگارد خواهان آزادي انتخاب؛ نوع كليسا، دين و خداي انسان گرديد. اگر ماركس يك هگل گراي چپ بود، كيركگارد ضد هگل شد و عليه او قد علم نمود. كيركگارد به علت دشمني مطبوعات جنجال برانگيز، سالها با نام مستعار مقاله و كتاب نوشت. بعدها با افشاشدن نام‌اش،او را "سقراط شمالی" نام گذاشتند.


كيركگارد، فيلسوف دانماركي، دليل فلسفه خود را در دو واقعه عجيب در زندگي اش ميداند؛ شكست عشق در سالهاي جواني و برهم زدن نامزدي اش، و ديگري، لعنت و نفرين خدا به سبب كفري كه پدرش در حال مستي مرتكب شده بود. به نظر همعصرانش، او به سبب اين دو اتفاق به بيماري افسردگي ماليخوليايي مبتلا گرديد. به ادعاي مورخين، اگر قرار است اثر نويسنده اي را نتيجه زندگي او بدانيم، كيركگارد يكي از آنها است، چون او براي فرار از بيماري افسرده گي اش سراغ ادبيات، فلسفه و الهيات رفت. كيركگارد فلسفه اگزيستانسياليسم را با ترس و فرياد مذهبي شروع نمود و به انتقاد از فرهنگ اروپا در آن دوره پرداخت و نوشت كه اروپا در حال ورشكستگي اخلاقي است. او گروهي از روشنفكران ميانه قرن 19 اروپا را نمايندگي ميكرد كه احساس پوچي، بدبيني و ترس خصوصي مي نمودند. بعضي از صاحبنظران، او را در كنار افلاتون و نيچه، با استعدادترين نويسنده فيلسوف درغرب بشمار مي آورند. كيركگارد همعصر ماركس بود، او پنج سال قبل از ماركس بدنيا آمد، ولي جوانمرگ شد و در 42 سالگي درگذشت. اگر ماركس خواهان آزادي، عدالت و زيبايي شد، كيركگارد خواهان آزادي انتخاب؛ نوع كليسا، دين و خداي انسان گرديد. اگر ماركس يك هگل گراي چپ بود، كيركگارد ضد هگل شد و عليه او قد علم نمود. كيركگارد به علت دشمني مطبوعات جنجال برانگيز، سالها با نام مستعار مقاله و كتاب نوشت. بعدها با افشاشدن نام اش، او را ?سقراط شمالي? نام گذاشتند. او سقراط را معلم خود ميدانست. اگزيستانسياليستهاي قرن 20 كوشيدند نظراتشان را بر اساس فلسفه كيركگارد بنا كنند. احترام كيركگارد براي سقراط به اين دليل بود كه به نظر او، سقراط فلسفه را بخاطر استفاده عملي آن در كردار و رفتار تبليغ ميكرد و نه بخاطر عشق به دانش و حكمت. كيركگارد، سقراط را برخلاف رمانتيكها، يك فيلسوف اگزيستانسياليست ميدانست، چون رمانتيكها به نظر او عملگرا نبودند. به نظر كيركگارد، چنانچه حقيقت نتواند تغييري در هستي و وجود و زندگي روزانه انسان بدهد، هيچ فايده اي ندارد. كيركگارد همچون الهيون قرون وسطا ميگفت؛ اعتقاد يعني عقل را كنارگذاشتن، تا خود را يافتن. او مينويسد ، خدا عشق است، گرچه من در تمام عمر رنج كشيدم. بنظر او، قدري مذهبي بودن غيرممكن است، انسان بايد با تمام وجود مذهبي باشد.
به نظر مورخين ادبي، هنريك ايبسن نمايشنامه ? دشمن خلق ? خود را در رابطه با كيركگارد نوشت. مورخين چپ در باره او مينويسند، او يكي از پيشگامان اگزيستانسياليست مذهبي، شاگرد و مخالف هگل بود. او با كمك يك فلسفه ارتجاعي و متعصب فردگرايانه و خردگريزانه، قصد تبليغ اعتقاد به خدا را داشت. او فلسفه ارتجاعي پرخاشگر بورژوازي را عليه كوششهاي الهيات ليبراليستي و دمكراسي بورژوازي كه از عصر روشنگري تا زمان هگل بعمل آمده بود، نمايندگي ميكرد.
مسيحيت شخصي و فردگرايانه كيركگارد موجب اختلاف او با كليسا و كاركنان اداري اش گرديد. او مينويسد، هركس بايد به تنهايي به ديالوگ و مصاحبه با خدا بپردازد و انسان احتياج به سازمان كليسا و دين ندارد.او به اين طريق به كليساي رسمي و اسقف ها و پدران مقدس اش اعلان جنگ نمود.
به نظر او خدا يك آنتي تز، تضاد و مفهومي ابزورد است كه هيچگاه نميتوان آنرا با كمك منطق يا خردگرايانه ثابت كرد. او انسان رانيز يك سنتز ميدانست، سنتزي از محدوديت و بينهايت، ابديت و زماني محدود، آزادي و ضرورت.
سورن كيركگارد (Soren Kierkegaard)، فيلسوف مذهبي و اگزيستانسياليست خداشناس، درسال 1813 در دانمارك بدنيا آمد و در سال 1855 درگذشت. پدرش يك بازرگان مسيحي درونگرا بود. تظاهر به مدگرايي و جنجالهاي فلسفي، براي مخفي كردن افسرده گي رواني اش، موجب شد كه مطبوعات به دشمني با او بپردازند و كاريكاتورهايي تمسخرآميز از او منتشر نمايند. او ميگفت، تمسخرشدن، سرنوشت ضروري كساني است كه حرفي براي گفتن به همعصران خوددارند. او براي تحريك جامعه آنزمان شهر كپنهاگ، با آرايش و لباس خاص مد روز در ميدانهاي شهر ظاهر ميشد.
كيركگارد در رابطه با انتقاد از هگل نوشت، بايد فرد را در مقابل سيستم قرار داد. نه روح مطلق بلكه انسان در فلسفه مهم است. به نظر او هگل كوشيد با كمك يك سيستم فكري غول آسا، طبيعت و تاريخ را توضيح دهد، ولي انسان را فراموش كرد. هگل بايد مي نوشت كه او خود نيز انسان است و نه بخشي از يك پاراگراف يا قانون اجتمايي. به نظر كيركگارد، تاريخگرايي هگل و فلسفه تك گرايي رمانتيكها از مسئوليت فرد، سلب وظيفه ميكند و احساس مسئوليت انسان براي زندگي خود را از او ميگيرد. كيركگارد در رابطه با هگلي ها نوشت؛ جمع، انجمن، توده، خلق، مفاهيمي غيرواقعي هستند، فرد حقيقت است، آزادي فرد مهم است و نه نجات بشر يا طبقه. همانطور كه لايبنيتس صدسال پيش دربرابر فلسفه تك گراي اسپينوزا مقاومت كرد، كيركگارد نيز مانند شوپنهاور به مخالفت با فلسفه هگل پرداخت. روانشناسان شوپنهاور را فيلسوفي بدبين و كيركگارد را متفكري افسرده و ماليخوليايي ميدانند. كيركگارد با طعنه به هگل گفت، انسان پشت ميز تحرير نميتواند شاهد هستي و وجود خود باشد. بر اساس نظر منتقدين چپ ، فلسفه فردگرايانه، خردگريزانه كيركگارد اجبارا به ايمان به خدا ختم ميشد. كيركگارد فلسفه رمانتيكها را فاقد تنوع تفكر و راهيابي لازم دانست. كيركگارد درخاتمه نوشت كه تمام هستي و وجود و جهان در او ايجاد ترس ميكنند، از پشه كوره گرفته تا زندگي ابدي درآن دنيا.
او تاثير مهمي روي زندگي و فلسفه اگزيستانسياليست هاي بعد از خود گذاشت. درقرن بيستم فيلسوفاني مانند، ياسپر، هايدگر، سارتر، كامو باعث مشهوريت اين فلسفه شدند. در مورد آثار او ميتوان گفت كه كيركگارد در 28 ساله گي مقاله اي با عنوان، مفهوم طنز در رابطه با سقراط را نوشت. او در اين مقاله با طنز رمانتيك مرسوم آنزمان تصويه حساب نمود.
از جمله كتابهاي او : مفهوم ترس ? بيماري تا مرگ ?اين يا آن ? قطعات فلسفي- يادداشتهاي روزانه يك گناهكار- ايستگاههاي مسيرزندگي- ترس و لرز- هستند. صاحبنظران بزرگترين خلاقيت تئوريك او را حمله : در شرايط ترس، انسان فوايد و امكانات آزادي را كشف ميكند، ميدانند. چون ترس ، انسان را وادار ميكند كه به انتخاب و جستجوي راهي بپردازد. به نظر كيركگارد، وحشتناك ترين محدوديتي كه ميتوان براي انسان قايل شد، اين است كه آزادي انتخاب را از او سلب كنيم. به نظر كيركگارد، انسان زير فشار ترس با سه مرحله ممكن هستي روبرو ميشود : مرحله زيباشناسي- مرحله اخلاق گرايي- و مرحله خداپرستي. او نماينده تئوريك سه مرحله فوق را بترتيب : هگل- سقراط- و مسيح معرفي مي نمايد. و چون در مرحله زيباشناسي و اخلاق گرايي انسان ارضا نميشود، او اجبارا به مرحله خداپرستي و دين جويي ميرود. درمرحله زيباشناسي، انسان اسير ظاهر، لذت و ارضا نيازمنديهايش ميشود و بعد از مدتي احساس خلاء ميكند. در مرحله اخلاقگرايي، به دليل مسئوليتهاي زياد، انسان به ناتواني و ترديد مي افتد و دچار ياس ميشود، چون به علت نامحدودبودن آنها دچار شكست ميشود.

ظاهر ها و باطن ها

ظاهر ها و باطن ها

 

اول از حسین براتون بگم (البته اگر مطلب پائین را خوانده باشید) در حال حاضر توانسته ایم توی شهر و جامعه آلمانی گروه هائی را برای دفاع از حسین جمع کنیم که این گروه ها از برش خوبی هم برخوردار هستند و تصمیم داریم که روز جمعه هم تظاهراتی بنابه همین موضوع برگزار کنیم. تا اینجا کار بد نبوده ولی باز پیش بینی می کنیم که حسین را به اسپانیا برگردانند زیرا جزء قانون شینگن می باشد.

اما در این مدت یکسری اتفاقات دیگری هم افتاده که جالب است که شما هم از باطن بعضی از ایرانی ها هم خبر داشته باشید. دیروز وقتی پای چادر بودیم دو تا دختر ایرانی از دور نزدیک چادر شدند و همین که به چادر سفید رسیدند و متوجه شدند که ما ایرانی هستیم و برای پناهنده  ایرانی این کار را انجام می دهیم، یکمرتبه زبان فارسی به زبان آلمانی تبدیل شد. من هم که خیلی لجم گرفته بود رفتم جلو و به زبان آلمانی از آنها سوال کردم که شما کجائی هستید یکی از آنها گفت که اسپانیایی و دیگری هم گفت که من عرب هستم . من دختری را که ادعا می کرد اسپانیایی است را از قبل می شناختم چون توی یک اکسیون سلطنت طلب دیده بودمش و حتی اسم اون را هم می دانستم و با نامیدن اسمش به او گفتم که مگر تو خودت یک پناهنده نیستی. دختر خانم یکدفعه جا خورد و خیلی سریع گفت که ما کار داریم و باید برویم. من هم به خنده بهش گفتم که امیدواریم دچار مشکل حسین نشوید. ولی اگر چنین مشکلی برایتان پیش آمد روی کمک ما حساب باز کنید. آنها رفتند و من و دوستانم هم کمی به همدیگر نگاه کردیم و پوز خندی به حماقت این دو دختر ایرانی زدیم. یادم می آید زمانی که من در نشریه هفتگی ام که در اینجا چاپ می کنم تیتر پناهنده خودخواه را زدم؛ نامه ها و اعتراضاتی بود که از همین شهر خودمان سرازیر شد. من در آن مقاله نوشته بودم که ایرانی مرده پرست است و جریان آن ماجرای دختری بود که می خواستند به ایران دیپورت کنند ولی خوشبختانه نتوانستند. ولی همکنون چیزی شبیه به این جریان اتفاق افتاده و حالا دوباره می نویسم که ظاهر ها و باطن ها. ظاهرا انسانهای بشر دوست و با فرهنگ اصیل 2500 ساله هستیم و دستمان به کارهای خیر آنچنان می رود که 12 امام و 14 معصوم باید خیر بودن را از ما بیاموزند ولی به واقع موقع عمل دریغ از یک خط نوشتن اسم و آدرس برای حمایت از یک ایرانی. ولی حالا اگر حسین مرده بود صد تا جد و آباد برایش پیدا می شد و مراسم هایی بود که برای او گرفته می شد ولی حال که زنده است و احتیاج به 500 یورو پول برای گرفتن وکیل دارد تا به ایران برگردانده نشود هویت ایرانی به اسپانیا و عرب تغییر پیدا می کند. تازه ما تهمت این که به این بهانه بقالی باز کردیم و داریم تبلیغ حزب می کنیم و پول مردم را به اسم حسین و یعقوب به جیب می زنیم را به جان می خریم. شاید باورتان نشود ولی تا به حال برای تلقن زدن به وکیل یعقوب یکی از رفقای ما 350 یورو پول تلفن داده و هزینه وکیل که فدراسیون برای یعقوب گرفته را خود ما پرداخت کرده ایم. بعلاوه خرج وکیل حسین را هم اگر چنانچه کمکی نباشد چشممان کور و دندمان نرم خودمان تهیه می کنیم و حتی هزینه روزمره او را که الان هیچی ندارد را نیز بعهده داریم. اینها را نمی گویم که ننه من غریب بازی دربیاورم فقط می خواستم بگویم یعقوب و حسین یک گوشه از هزاران ایرانی هستند که حتی ما در خیالمان هم بهشون فکر نمی کنیم. انسانهایی هستند که با یک پوزیسیون روشن فکرانه تمام مادیات حول و حوش را نقد می کنند و حتی از ایران پا فراتر نمی گذارند و آمریکا و اروپا هم مورد تعرض قرار می دهند ولی در وجودشان ناسیونالیست را فریاد می زنند و در ظاهر بهترین انسان روی زمین هستند و افسوس که باطن این انسانها چیز دیگری در جنب و جوش است.

در پایان از همه دوستانی که لطف کردند و این چند روزه پیغام گذاشتند تشکر می کنم اگر به دوستی پاسخ ندادم از دستم در رفته و همین جا عذر خواهی می کنم و به اون دوستی هم که لطف کرده بود و فحش نوشته بود کوتاه بگویم: دوست عزیز من می توانم مسلمان و به قول تو با خدا باشم و سالی دو بار هم به مکه مکرمه و مدینه معظمه مشرف بشم  ولی انسان بدی باشم و با قلبی سرشار از کینه و عاری از درک عقاید دیگران به مادر تو فحش بدهم مثل تو که به مادر و خانواده من فحش می دهی. ولی کمونیست باشم و دین و خدا و پیغمبر نداشته باشم ولی انسان خوبی باشم و با قلبی عاری از کینه و قدرت درک عقاید دیگران سعی بر درک تو داشته باشم و مثل تو ننویسم. این فلسفه انسانیت است و تو متاسفانه از درک آن عاجز هستی. نظر شخصی من این است که دین خصوصا اسلام بد است و برایش در ذهنم دلیل دارم ولی نه مزاحم تو می شوم و نه به مادرت فحش می دهم. من مذهب را امر خصوصی هر کس می دانم و به عقاید همه تا جایی که برای خود اون شخص باشد و مزاحم زندگی دیگران نشود احترام می گذارم. ضمن اینکه عقایدی که مورد تبلیغ قرار می گیرد را نیز نقد می کنم. توجه داشته باش نقد می کنم . نقد می کنم . نقد می کنم.

دوستان خسته نباشد، سعی می کنم سرم که خلوت شد در مورد اسلام بنویسم  و با هم در مورد ادیان و اسلام صحبت کنیم. البته اگر هم نشد به یک چیز دیگر گیر می دهم ولی کلا تا بعد.

 

سبز باشید واستوار

من کجا بودم وچیکار میکردم

دوسه روزی خونه نبودم و حالا هم  زیاد  نمی تونم در خدمت تو ن  باشم در این دوسه روزه اتفاقات زیادی افتاده راستش دنبال کار چند تا از پناهنده های ایرانی بودیم که در شهر های مختلف آلمان زندگی میکند وحالا مجبور هستند خاک آلمان را ترک  اما دومورد هست که فکر میکنم حتما باید همه ما ازش حمایت کنیم مورد اول لینکی هست که در حمایت از وب نویسان توسط من و آرمین عزیز که البته بیشتر آرمین تهیه شده ودیگری حمایت از یعقوب وحسین که  در خطر اخراج وبر گرداندن اینها به ایران میباشد . نمیدونم در جریان یغقوب وحسین هستید یا نه ولی کوتاه بگم این دوجوان با کشتی از ایران فرار میکند به اسپانیا میروند ودر اونجا تقاضای پناهندگی میدهند که توسط اسپانیا رد میشود وبا زرنگ بازی حسین بجای اینکه سوار کشتی ایرانی شوند وبه ایران برگردند سوار کشتی پاکستانی میشوند وبه طرف بلژیک حرکت میکنند که در اونجا هم حتی اجازه پیاده شدن پیدا نمیکنند واحد فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی از جریان اطلاع پیدا میکند که این موضوع اتفاق افتاده و کشتی به طرف بندر برمن در حرکت است و فدراسیون هم ما رادر جریان گذاشت البته ما یعنی واحد فدراسیون در برمن خلاصه اون موقع ما ده بیستا شدیم رفتیم واینها را از کشتی آوردیم پایین واین بچه ها تو این مدت در شهر برمن بودند تا این که روز جمعه پلیس آلمان بدون اینکه نه به بچه ها خبر بدهد و نه به وکیل شان و نه به ما ساعت چهار صبح میاد تو هایم موقت و یعقوب را دستگیر میکند ولی چون حسین در اتاق دیگری  خواب بوده از دست پلیس در میره وحالا هم ...... در حال حاضر امشب یعقوب در اسپانیا دوباره خودش را معرفی میکند البته این بار وکیل فدراسیون سراسری پناهندگان اونجا دنبال یعقوب هست ولی حسین باید با سر وصدایی که تو دنیا صدا کنه از آلمان بره اون هم علتش اینکه اسپانیا دیگه نتونه هر غلطی دلش خواست بکنه ویا اینکه زبونم لال روم به دیوار اینها رو بفرسته تو جهنم ( جمهوری اسلامی )

این لینک فدراسیون سراسری است که خبر یعقوب در اون درج شده واین لینک هم گزارش

 واحد برمن است که البته ما فعلا دعوایی که بین ما وپلیس اتفاق افتاد را درج نکردیم چون از امروز یک آکسیون یک هفته ای با چند گروه مدافع پناهندگی آلمانی در مرکز شهر داریم که سعی میکنم بلاخره بگم تکلیف حسین ویعقوب چه شد  ولی این همه حرف برای این بود که یک از این دو جوان حمایت کنید ودو اینکه این بنر حمایت از وب نویسان را در وب لاگ خود درج کنید تا فردا خود شما یکی از همان دستگیر شدگان نباشید .اگر فکر میکنید من کمونیست هستم وشما مسلمون یا هر چیز دیگرو این مسئله از نظر شرعی ایراد دارداین دفعه را بیخیال شین و یک بار موس را آب بکشید واین بنر را تو وب لاگ خودتان درج کنید اگر هم کمک خواستین حتما من با علاقه در خدمتم یا اینکه تو سط آرمین این کار رو انجام دهید لینک آرمین این گل پسر هم تواین صفحه هست و هم در میون لینک هاهمون گوشه سمت چپ (آرمین گیله مرد) این هم بنر که واقعا از این بهتر را هیچ کجا پیدا نمیکنید . کد بنر هم زیرش موجود است وهمون طور که گفتم اگر کسی کمک خواست یواشکی هم بگه من با علاقه کمکش میکنم.

 

بنام آزادی اندیشه و عقاید

سبز باشید واستوار

خونه نیستم

رفقا ودوستان عزیز با سلام

دوسه روزی خونه نیستم لطفا پس از شنیدن موزیک پیغام بگذارید  اما نکات امینی

 حرف بد نزنید. شلوغ کاری نکنید. ویروس نفرستید، تا من موقع برگشت این جوری نشم

سبز باشید واستوار

 

فراز وفرود فیلسوف روشنگر

فراز و فرود فيلسوف روشنگر

فيشته ميگفت براي شناخت هركس بايد به فلسفه اش توجه كرد، چون فلسفه هرشخصي نشانه اي از آگاهي، شخصيت، تربيت، شرايط اجتمايي او دارد. فيشته دليل و سرچشمه آزادي انسان را، ضرورت آن ميدانست و ميگفت، انسان،خود سازنده تاريخ است. به نظر مورخين چپ فلسفه، در جهانبيني فيشته جوان، ميتوان عناصر آته ايستي با روشي جدلي يافت.

نام كامل فيشته، فيلسوف آلماني بزبان شيرين فارسي، ميتوانست ? يحيي خدادوست - درختكاجي ? باشد.
يوهان گوتليب - فيشته (1814-1762) در خانواده اي فقير بدنيا آمد.دواتفاق عجيب موجب شدند كه او عاشقانه سراغ فلسفه برود. يكي اينكه او بدليل فقر خانوادگي در سنين نوجواني غازچران يك زميندار كلان بود. دريك روز تعطيلي كه ارباب دير به مراسم كليسا رسيده و مشوش شده بود. فيشته نوجوان توانست با كمك حافظه قوي خود چندين آيه و سوره از كتاب مقدس انجيل را برايش زمزمه كند.ارباب كه استعداد كودك چوپان را ديد، تصميم گرفت تا با هزينه خود او را به مدرسه شبانه روزي بفرستد كه آنزمان در آن نوباوگان اشراف، خان و مالك و اميران ارتش و روحاني به تحصيل ميپرداختند. غير از اين امكان بزرگ، به روايت از خود فيشته، اتفاق ديگر اينكه؛ او روزي با كتابي از كانت آشنا گرديد و تصميم گرفت تا دنبال فلسفه بيفتد. فيشته ادامه تحصيل علم الهيات در دانشگاه را نيز ناتمام گذاشت و به مطالعه كتب فلسفي پرداخت.
موفقيت بعدي فلسفي فيشته به آن حد رسيد كه درپايان قرن 18حق الزحمه كتابهاي اوبيشتر از گوته و شيلر شد. او براي اولين بار نيز در آنزمان يك مجله براي آموزش زنان را پايه گذاري كرد. فيشته در طول عمر كوتاه روشنگرانه اش فراز و فرود عجيبي را پشت سرگذاشت. درجواني، او يكي از مدافعين آتشين انقلاب فرانسه بود و به انتقاد از حاكمان و فئودالهاي زورگوي آندوره پرداخت. او مينويسد، براي شناخت هركس بايد به فلسفه اش توجه كرد، چون فلسفه هرشخصي نشانه اي از آگاهي، شخصيت، تربيت، شرايط اجتمايي او دارد. فيشته دليل و سرچشمه آزادي انسان را، ضرورت آن ميدانست و ميگفت، انسان،خود سازنده تاريخ است. به نظر مورخين چپ فلسفه، در جهانبيني فيشته جوان، ميتوان عناصر آته ايستي با روشي جدلي يافت. فيشته پيام خود را، شورش آزادي نام داد. اودبه نقل از يكي از شاگردانش نوشت كه هيچ دين مستقلي وجود ندارد، چون تمام اديان فقط درسهاي اخلاقي هستند. فيشته خواهان عقل و خرد عملي و تجربي بود و اولين بار به طرح يك دولت سوسياليستي آرماني پرداخت كه در آن دولت بايد وظيفه هدايت اقتصاد وتجارت را بدست گيرد. او سالها معلم خانگي قشر مرفه متوسط و اشرافزادگان بود و ميگفت براي تربيت بچه ها بايد ابتدا والدين آنها را تربيت نمود. اهل نظر، فلسفه او را اساس يك ديالكتيك ذهني-عيني تاريخي ميدانند. مشهوريت آغازين و ناگهاني فيشته به سبب يك سوء تفاهم در جو فرهنگي آنزمان پيش آمد. چون انتشار كتاب ? كوششي براي نقد تمام وحي ها ?ي او را كه كانت به ناشرش توصيه نموده بود، مردم بعد از چاپ به خود كانت نسبت دادند. كتابي كه به نظر آنها براي هميشه با دين مسيحيت در آن تسويه حساب شده بود.بعد از انتشار آن كتاب، دشمنان رنگارنگ او در بحثهاي ضد آته ايستي كه درسال 1799 صورت گرفت، خواهان اخراج فيشته از دانشگاه و محاكمه او شدند.اغتشاشات اعتراضي عليه فيشته به حدي رسيد كه انجمن دانشجويان مبارز به شكستن شيشه هاي خانه و مجروح كردن همسر بدبختش پرداخت. بعد از اين واقعه، فيشته از شهر ينا به برلين براي نجات جان خود فراركرد. فلسفه فيشته را ميتوان آغاز ايده آليسم آلماني دانست. اواساس جهان را در ايده فرد ميدانست،همانطور كه شلينگ آنرا در طبيعت و هگل آنرا در روح جستجو ميكرد. به نظر سه فيلسوف فوق يعني: فيشته، شلينگ، هگل، انسان هميشه درجستجوي ايده مطلق وعقل كل بوده.به اين دليل تا آخر عمر ناآرام و هراسناك و وحشتزده به پرسش و جستجو ميپردازد. فيشته براساس تكيه بر نظرات كانت،يك ايده آليسم ذهني ديالكتيكي را پايه گذاشت.
او ميگفت، ذات و ماهيت انسان در آزادي او قرار دارد. فيشته با تكيه برنظرات روسو و آگاهي هاي ناشي از انقلاب فرانسه مينويسد، وظيفه هردولتي است كه در درازمدت وجود دولتها را در آينده غيرضروري نمايد تاانسان به آزادي دلخواه برسد. طبق تعريف او، جامعه جايي است كه انسانها رابطه اي خردمندانه با يكديگر داشته باشند. امروزه مورخين فلسفه، فيشته را يكي از نمايندگان مهم ايده آليسم و فلسفه كلاسيك آلمان ميدانند. فيشته تاثير مهمي روي دوفيلسوف ديگر يعني شلينگ و هگل بجا گذاشت. فلسفه ذهني هگل و نظريه تربيت انسان نوين و طراز اول ماركس رانيز ناشي از آثار فيشته ميدانند. او مينويسد، اساس فلسفه يا برپايه دگماتيسم يا براساس ايده آليسم است و او به جانبداري از ايده آليسم موضعگيري نمود.اهل نظر، شكايت و اعلان جرم عليه فيشته در آنزمان را مانند شكايت از سقراط در دوره باستان، شكايت از فلسفه بطور عموم ميدانند.
صعود و سقوط فيشته را ميتوان به اين دليل دانست كه او بعد از اخراج ازدانشگاه و اتهام آته ايستي بودن،محافظه كار گرديد و بعضي از نظراتش را پس گرفت. او كه با تئوري عملگرايي و آزادي فرد شروع كرده بود، در پايان عمر خواهان محدوديت آزادي انسان شد و بجاي آن، ايمان بخدا را توصيه ميكرد و نظراتش پيرامون انقلاب فرانسه رانيز تغيير داد و به جستجوي سعادت در وجود خدا پرداخت.
پيرامون ترقيخواهي سياسي او در جواني بايد اشاره نمود كه فيشته براي نخستين بار خواهان يك قانون اساسي برپايه خواست و اراده مردم شد كه صلح راتضمين كند وبه اشغال نظامي فرانسه درآلمان پايان دهد. فيشته درسال 1808 نيز در خطابه مشهور ? پيام به خلق آلمان ? به حضور ناپلئوني ارتش اشغالگر فرانسه درآلمان اعتراض نمود.
پيرامون مرگ زودرس او در سن 52 سالگي بايد اشاره نمود كه تب واگيري كه همسر سويسي و پرستارش از ميدانهاي جنگ به خانه انتقال داده بود، سبب سرايت آن به فيلسوف شد و اورا از پاي درآورد.

یک فیلسوف ، دوجمله مشهور

يك فيلسوف ، دو جمله مشهور


در يك رودخانه دو بار نمي توان شنا كرد. جنگ، پدر همه چيزها است. اين دو، مشهورترين جملات فيلسوفي بنام هراكليت در بيش از دو هزارسال پيش هستند. جنگ را امروزه به شكلهاي بحث، جدل، مبارزه و غيره ترجمه ميكنند. براساس روايتي مشكوك، هراكليت، يكي از اولين فيلسوفان يونان باستان، با داريوش پادشاه ايراني رابطه نامه اي و مكاتبه اي داشت. او همچون زردشت احترام خاصي براي عنصر آتش در پروسه تشكيل جهان و طبيعت قايل بود. هراكليت حدود 500 سال پيش از ميلاد زندگي ميكرد. در باره تاريخ تولد و مرگش اختلاف نظروجود دارد. دانشنامه هاي چپ و سوسياليست آنرا بين سالهاي 483-544 پيش از ميلاد و دايرت المعارف هاي ليبرال درغرب، آنرا بين سالهاي 480-550 قبل از ميلاد ميدانند. هراكليت يكي از اولين روشنگران فرهنگ غرب است. با توجه به آثار محدودي كه از او به زمان ما رسيده ميتوان گفت كه او فيلسوفي پويا بود و نه ايستا. هراكليت يكي از اولين فيلسوفان خردگراي يونان پيش از سقراط است. چون او براي يافتن جواب و حل مسايل جهان به طبيعت توجه ميكرد، او را يكي از فيلسوفان طبيعي ميدانند. منتقدين چپ هراكليت را فيلسوفي ماترياليست و يكي از ديالكتيسين هاي مشهور عصر باستان بشمار مي آورند. به نظر هراكليت، جهان را نه خدايان و نه انسان آفريد، بلكه تضاد و مبارزه اضداد باعث؛ حركت، زندگي، تغيير و تحول آن ميشود. هراكليت بيش از 2000 سال است كه علم و فلسفه غرب را تحت تاثير نظرات خود قرارداده. او خود زير تاثير فلسفه متحرك و پوياي شرق قرار داشت. ماركس،انگلس و لنين با احترام از اهميت او براي انديشه بشري ياد كردند. سقراط ميگفت، يك غواص دلي لازم است تا انسان كنجكاو بتواند جملات او را بفهمد. هگل، هراكليت را روشنگري عميق ناميد كه باعث تكامل آغازين و رشد كودكي علم فلسفه شد. نيچه مينويسد كه آثار ونظريات هراكليت هيچگاه كهنه نخواهند شد. به نظر مورخين سير انديشه بشر، افلاتون، هگل، ماركس، نيچه و فيلسوفان كلبي تحت تاثير نظريات هراكليت قرار گرفته اند. گرچه قانون تضاد هراكليت تاثير مهمي روي همعصران خود گذاشت، ولي آن ، بعدها بارها مورد سوء تفاهم نيز قرار گرفت و به غلط تفسير شد.داروينيستها سعي نمودند با تكيه بر آموزش تئوري مبارزه اضداد، پايه تئوريكي براي نظريات خود، ازجمله تئوري تكامل و تنازع بقا، بيابند. هراكليت خود نيز از موضعي غيردمكراتيك به انتقاد از بعضي از نظريات روشنفكران زمان خود مانند: دمكريت، فيثاغورث، هومر و هزويد پرداخت.
در باره مليت هراكليت ميتوان گفت كه او در شهر افسوس در غرب آسياي صغير،در تركيه امروزي بدنيا آمد. افسوس در آن زمان يكي از شهرهاي مهم عصرباستان با عجايب هفتگانه معماري و ساختماني بود. هراكليت از نظر طبقاتي ،يك اشرافزاده و يا شاهزاده خلع يد شده بود. شهر محل تولد او يكي از مستعمره هاي يونان در غرب آسياي صغير و مدتي پايتخت آسيا ، يكي از ايالتهاي رومي بود.
طبق نظر طبيعي قانون تضاد وحركت هراكليت، عملي كردن دمكراسي وعدالت در درازمدت در يك جامعه غيرممكن است. او به دليل اعتراض به هرج و مرجهاي دمكراسي نورس زمان خود، به كوه زد و در غاري زندگي نمود و براثر استفاده ناشيانه از گياهان ناشناخته ، در سن 60سالگي در تنهايي وسكوت كوه و دره درگذشت. هراكليت در اواخرعمرچنان سرخورده شده بود كه ميگفت بجاي شركت در مسايل اجتمايي و دمكراسي، بهتر است فيلسوفان در جاي خلوتي به قاب بازي با نوجوانان بپردازد.
اوعامل آفرينش دنيا را عقل جهان ناميد. لوگوس (Logos)، واژه مورد استفاده او، هزاران سال است كه به شكلهاي مختلف ترجمه وتفسير ميشود، گرچه درزبان يوناني معني خرد ميدهد. هراكليت بجاي خدا، از عقل مطلق نام ميبرد. خداي او باخدايان اسطوره اي مرسوم آنزمان فرق دارد. به نظر او قانون نظم جهان، همان خرد كل است كه گاهي نيز به معني آتش و انرژي و حركت اوليه معرفي ميگردد. به نظر هراكليت، دنيا ابدي است وبا كمك عقل جهان مي چرخد.غيرمادي دانستن خرد جهاني باعث شد كه افلاتون و فيلسوفان هلني آنرا تصوري از خداي امروزي بدانند كه بعدها درمذهب مسيحيت مورد استفاده يا سوء استفاده روحانيت قرارگرفت . هراكليت روح و پرواز آن، بعدازمرگ را نيز قبول نداشت. به عقيده او با هجوم مرگ، روح تبديل به بخشي از عقل جهان ميگردد.
او از جمله وظايف فلسفه را، بيداركردن انسانهاي بخواب رفته و افشا نمودن اشتباهات قواي حسي انسان، در ضمن شناخت ميدانست. او ميگفت براي شناخت، بايد بجاي استفاده از تجربيات قواي حسي فيلسوفان طبيعتگرا، تفكر و خرد را بكار برد. بنظر او چون علوم تجربي قادر به درك راز طبيعت نيستند، فلسفه بايد با كمك عقل و خرد، منطق و ديالكتيك، آن را كشف نمايد.
هراكليت بدليل بكاربردن جملات و كلمات سنبليك و استعاره اي، به فيلسوف مرموز و تاريك مشهورشد. مخالفين او به اين دليل، ماترياليست بودن هراكليت رانفي ميكنند.
مشهورترين اثر او درباره طبيعت نام دارد كه شامل جملات قصار، قطعات كوتاه فلسفي، و واژههاي دوپهلو است. او ميگفت، معلومات عمومي داشتن، دليل جكمت و دانايي و فيلسوف بودن نميگردد. هراكليت درآثارش به موضوعات و مقوله هايي مانند؛ اخلاق، سياست، الهيات، عقل، ستاره شناسي، لغت شناسي و غيره نيز پرداخت.

تروریست اسلامی

تروریست اسلامی

جواب ها

این دو جواب برگزیده ای از سئوالهایی که مطرح شده بود در پست های بعدی قسط دارم یک شرح حالی از خودم درباره کمونیست شدنم بدهم

 

سلام/راستش نمیدنم ناراحت میشید یا نه/اما از نظر من کمونیست بودن زیاد جالب نیست البته هر کسی نظری داره/آخه من همه چی رو از خدای مهربون می خوام واسه همین هر آن چه که دور از خدا باشه رو دوست ندارم/چه جوری آدم میتونه به یاد خدا نباشه /اونجوری احساس میکنم همیشه اشفته باشه /من فقط نظرم رو گفتم امیدوارم ناراحت نشده باشید/موفق باشین.

میدونی برای من دین محدودیت نداشته از بی دینی بدم میاد / راستش من نتونستم زیاد شاکره خداوند باشم اما چه اشکالی داره آدم شاکره خدا باشه /وقتی میری یه وبلاگه دیگه کامنت میزاری ازت تشکر میشه چه برسه به این که یکی ما رو خلق کرده باشه/موفق باشین

سلام .

ببخشید از این که دیر جواب دادم .نوشته ای که ناراحت نشوم وزیاد از کمونیست خوشت نمی آید در جواب میگم نه چون این نظر توست ولی خوب نگفتی چرا از کمونیست بدت می آید .در مورد خدا حرف زدی وسئوال پرسیدی که در جواب میگم این موضوع را من تا بحال چند دفعه دیگر هم در وب لاگم ودر کامنت ها گفتم من هم خدایی دارم ولی قالب این خدا برای من متفاوت است .در مورد اینکه نوشتی دین برا تو محدویت نداشته واز بی دینی هم خوشت نمی آید با بگم این موضوع برمیگرده به سطح ودرک خانواده که قطعا تو در خانواده ای هستی که از درک قابل تاملی برخوردار هستند ولی آیا همه مانند تو هستند ویا آگر دختری در یک خانواده مذهبی بودی ایا بازهم قدرت انتخاب داشتی . اینجا لازم اضافه کنم که من از هیچ نظر ویا سئوال وانتقادی ناراحت نمی شوم مگر اینکه در آن طعنه وکنایه باشد و واقعا در سئوال واظهار نظر تو همچنین احساسی را نکردم وبا علاقه به تمام سئوالات تو پاسخ میدهم چون هیچ نیروی منفی به من وارد نمی کند.حلا نظرم را راجبع وبت میگویم .این وب لاگ در غمی بسر میبرد که بدنبال طلوعی منسجم برای از بین بردن تیره گی ها میباشد این نظر منه از روی نوشته ها این درک را درام که البته امیدوارم در مورد غم اشتباه کرده باشم .سعی کن به روز باشی واگر نمی توانی حتما بگو چه روزهایی آپ میکنی
.

سبز باشی واستوار.

 

سلام دوست عزیز
تا جایی که می دانم بررسی و تجربه عامل مهمیه همیشه سعی کن انسان انعطاف پذیری باشی .
نمیدانم منظورم را می فهمی یا نه؟اما این مطلب را که دموکراسی جهانی با پیدایش شخصی به نام دموکریتوس با شعار پذیرش عقاید مخالف تثبیت کرد به نظر منطقی میرسه .آیا از خودت پرسیدی که حرف عقاید مخالف و یا متضاد با ایده شما چیه؟
امیدوارم جوابتو ببینم .
با تشکر(چازان)

 

در مورد حرف اولت که گفتی انعطاف پذیر باش باید بگم .انسان وقتی به نقطه ای میرسد که در آن نقطه احتمال اضافه شدن هیچ نقطه دیگری را نمی بیند وبه ثبت این نقطه اطمینان حاصل میکند دیگر با هیچ نظری مماشات نمی کند اما این مطلب ویا این نقطه تمام فرمولبندی ها را تحت شعاع قرار نمی دهد وبه همین علت چون من در مورد مذهب به نقطه اطمینان بخشی رسیده ام دیگر احتیاجی به انعطاف نمی بینم ودر واقع دیدن نقطه ای دیگر را شکست در تجربیات عملی وتئوریک می دانم ودر جواب مطلب بعدی اگر بپذیرم که ملت پروسه تاریخی مردم سازی است که در این پروسه تاریخی یک روند پراتیکی که در آن نیروهای سیاسی ،طبقاط واهداف اجتماعی شرکت دارند وخصوصیات الظاهر ابژکتیو آن در واقع مادیات یافتن شعارهای به اهتزاز در آمدن پرچم های جنبشهای گوناگون است آن وقث سخت نیست که بخواهیم ویا بفهمیم که حرف مردم ، عقاید مخالف ویا متضاد چیست با قبول این شرایط در وجود خود احتاجی به خود پرسی  نداریم .

 

سبز باشی واستوار

چند نکته از یک دوست

چند روزیه که فرصت تایپ مطلبی را که آماده کردم را ندارم ودر فرصت ها هم سعی میکنم جواب دوستان را بدهم ولی تا مطلبی که آماده کردم تایپ بشه از این چند نکته استفاده کنید البته اگر تا حالا این کارها را انجام نداده اید.

چند نکته برای داشتن یک وب لاگ برتر

موضوع. اول تكليف خودتان را روشن كنيد. اگر وبلاگ را باري به هر جهت ثبت مي كنيد و نميدانيد چه ميخواهيد بنويسيد، بهتر است اصلا اين كار را نكنيد. اول مشخص كنيد كه وبلاگتان در چه زمينه اي است. ترجيحا در زمينه تخصصي خودتان يادداشت بنويسيد.

2- اسم وبلاگ بايد گويا باشد. حتما يك نام فارسي براي وبلاگتان انتخاب كنيد. خواندن اسم هاي انگليسي يا پينگيليش مشكل است و در خاطر هم نمي ماند. از اسم خودتان هم استفاده نكنيد. اسم هاي عمومي مثل فتوشاپ يا فلش يا اينترنت طرفداران بيشتري را جذب مي كند. البته نام وبلاگ حتما بايد با محتواي آن مربوط باشد.
در بخش توضيحات وبلاگ از عبارت هاي كامل و معني دار استفاده كنيد. اگر موضوع وبلاگتان تخصصي است، در كنار آن از موضوعات عمومي تري (كه از آنها سر در مي آوريد) هم نام ببريد.

3- به روز رساني. مهم ترين تفاوت وبلاگ با وب سايت پويائي آن مي باشد. حتما و حتما وبلاگتان را در تاريخ هاي مشخص روزآمد(update) كنيد. بهتراست در وبلاگتان مشخص كنيد كه هر چند روز يك بار روزآمد مي شود. و در آن تاريخ ها حتما مطلب بنويسيد حتي يك جمله. اگر قصد داريد مدتي مطلب ننويسيد، حتما در آخرين يادداشت خود اين موضوع را ذكر كنيد. اگر بيننده ها يكي دوبار مراجعه كنند و مطلب جديدي نبينند. ديگر مراجعه نخواهند كرد.


4- مطالب. هر از چندي مطلبي كه شايد براي بينده ها جذاب باشد بنويسيد. هر بيننده اگر در اولين ديدار مطلب جالبي ببيند باز هم به وبلاگ شما سر خواهد زد. از تجربيات و خاطرات روزانه خود بنويسيد.در مطالبتان ديگران را تحقير نكنيد. تاكيد مي كنم كه نوشته هايتان كوتاه باشد(حد اكتر 10 الي 14 خط) چون حوصله خواننده سر مي رود. از آن گذشته اكثر خواننده ها نمي خواهند هزينه اينترنت و تلفن را صرف خواندن مطالب طولاني كنند. مگر اين كه لازم باشد پيوستگي مطالب رعايت شود.

5- پيام ها. حتما به پيام هائي كه برايتان مي رسد جواب دهيد. اگر فرستنده ،ايميل خودش را نوشته به او ايميل بزنيد و اگر آدرس وبلاگش را گذاشته، از آن بازديد كنيد وبرايش پيام بگذاريد. به او نشان دهيد كه به نظرش احترام ميگذاريد. هرچه ميتوانيد در ميان وبلاگي ها براي خود دوست پيدا كنيد.

6- تبليغ. هرجا كه ميتوانيد وبلاگ خود را معرفي كنيد. مهم ترين مكان(براي وبلاگ هاي پرشين بلاگ) ليست وبلاگ هاي پرشين بلاگ است. در همه ليست هاي وبلاگ( مثل بلاگ نما و پارسيك ) نام خود را ثبت كنيد.در قالب وبلاگتان، در بخش كلمات كليدي(keywords) هر كلمه اي را كه به موضوع شما مربوط ميشود بنويسيد. حتي نام خودتان را. اين باعث مي شود موتور هاي جستجو مثل گوگل راحت شما را پيدا كنند. در موتور هاي جستجو وبلاگتان را معرفي كنيد. با دوستانتان توافق كنيد كه لينك يكديگر را در وبلاگ هايتان قرار دهيد

سبز باشید واستوار

 

این موضوع یک داستان سکسی نیست

 

سوسمار

 تا كنون هر نوع هنجاري اجتماعي را ديده ايم و يا لااقل شنيده ايم، در مورد فحشاهم که يك هنجاري است تا كنون هزاران مورد را در دور و حتي نزديك خود مشاهده كرده ايم. اما اولين بار از زبان يك زن تن فروش كه در يك جامعه ناسالم و بدون هيچ حق و حقوقي هر چند اندك به ناچار براي امر معاش خود و دختر خردسالش دچار گرفتاري شده است را براي شما بر روي كاغذ مي آورم.
زني به نام سميرا بر اثر درد شديد در ناحيه رحم خود به پزشك زنان مراجعه مي كند و پزشك وي بعد از يك معاينه براي سميرا يك سري آزمايش مي نويسد. پس از انجام آزمايش ميكروبي در داخل رحم سميرا كشف مي شود كه قابل شناسائي نيست و چون اين مسئله پزشكان آزمايشگاه را دچار سر درگمي كرده است و همچنين تا زمان مشخص شدن اين ميكروب هيچ دارويي براي اين بيماري نمي شد تجويز كرد، بنابراين پزشكان از سميرا دعوت مي كنند تا به سوالاتشان پاسخ دهد. پس از اين كه سميرا به آزمايشگاه مي آيد و دكتر متخصص از وي در مورد چگونه آلوده شدنش به اين ميكروب سوال مي كند سميرا طفره رفته و هيچ پاسخي به پزشك متخصص نمي دهد. تا اينكه دكتر با مسائل تخصصي شرح مي دهد كه اگر طريقه آلوده شدن به اين ميكروب را تشريح نكني، تحت هيچ شرايطي ما نمي توانيم به تو كمك كنيم و تو به زودي خواهي مرد. سميرا ماجرا را اين طور شرح مي دهد؛ براي امرار معاش خود و دخترم مجبور هستم كه تن فروشي كنم، از اين رو در ماه چند بار به خيابان مي روم واز طريق اين كار درآمد لازم براي زندگي ام را بدست مي آورم. اما مورد خاصي برايم پيش آمد كه فكر مي كنم بيماري من به خاطر همين مورد خاص است و ادامه داد كه يك شب حول و حوش ساعت 8 شب ماشين بسيار قيمتي در جلوي پاي من ترمز كرد و مردي حدودا 50 ساله از من دعوت كرد كه سوار ماشينش بشوم. در همان ابتدا عنوان كردم كه من از اين راه تامين مي شوم و بدنبال پول هستم و وقتي براي پرسه زدن و دوست بازي ندارم. مرد كه خودش را عليرضا معرفي مي كرد هم از من سوال كرد كه چه مقدار براي هر بار پول دريافت مي كنم و من هم پاسخ دادم: 50 هزار تومان. مرد هم بدون هيچ چون و چرائي قبول كرد و من به اتفاق وي وارد يك آپارتمان بسيار لوكس در يكي از برج هاي شمال تهران شدم. وقتي وارد خانه عليرضا شدم در بدو ورود توجه ام به اشياي لوكس و فرش هاي بسيار نفيس جلب شده بود كه عليرضا وارد يك اتاق شد و هنگام وارد شدن به آن اتاق درب را باز گذاشت و از من خواست كه وارد اتاق شوم. زماني كه وارد اتاق شدم از ترس سر جاي خودم ميخ كوب شدم!. سگي با جسه يك خرس روي تختخواب دراز كشيده بود و با ديدن من به سرعت خودش را به من رساند. همين موقع مرد صاحب خانه به من گفت كه اصلا نترس، اين سگ هيچ كاري به تو ندارد. بعد از اينكه آن سگ مرا به خصوص رحم و اطراف آن را حسابي بو كشيد، خيلي آرام به گوشه اي رفت و نشت. مرد صاحب خانه لخت شد و از من خواست كه اين كار را انجام دهم. نزديكي ما شروع شد ولي گويي پاياني نداشت. من خيلي خسته  بودم و چون هيچ احساسي به اين فرد نداشتم، هيچ لذتي نمي بردم. به مرد (عليرضا) اعتراض كردم و او گفت اگر مي خواهي من ارضا شوم بايد كاري كه من مي گويم انجام دهي، در عوض هر چقدر كه پول بخواهي به تو ميدهم. از او سوال كردم كه بايد چه كار كنم؟ مرد گفت كه بايد اجازه بدهي تا سگ من هم با تو سكس داشته باشد. ابتدا آنقدر شكه شدم كه از جا برخواستم و ميخواستم برم؛ هنوز از تخت خارج نشده بودم كه آن مرد گفت: بابت اين كار 500 هزار تومان مي پردازم. رقم اين پول براي من آنقدر با ارزش بود و بسيار زياد كه نتوانستم آنرا رد كنم. اين پول مي توانست من را از بد بختي هاي بسياري رهايي دهد و دخترم و من را از مسائل اجاره خانه و خرج خانه تا چند ماه نجات دهد. قبول كردم و با حركت دست صاحب خانه، سگ بر روي تخت آمد. ادامه صحبت هاي سميرا همراه با گريه هاي ممتد و با زجر و ناله بود. سگ كه كاملا مشخص بود كه آموزش ديده است. حدودا نيم ساعت به همراه صاحب خانه با من سكس داشتند. فقط بدين طريق بود كه مرد صاحب خانه ارضا مي شد. هنگام خروج من از خانه اين مرد بغيير از 500 هزار تومان، 100 هزار تومان ديگر نيز به من پاداش داد و تلفن من را نيزگرفت. با احساس خواري به خانه آمدم و تا چند روز در يك كماي روحي بودم وتنها مبغل دريافتي بود كه من را تسكين مي داد. مرد بعد از چند وقت دوباره بامن تماس گرفت و مبلغ هاي بسياري را پيشنهاد مي داد و هر بار اين پول را بدون هيچ چون و چرايي به من مي داد. عاقبت اين كار به آنجا كشيد كه آخرين بار مثل يك سگ با اين سگ سكس داشتم و تمام حركاتي كه سگ و يا صاحبش از من مي خواستند، رايشان انجام مي دادم. اصلا حال خوشي نداشتم. آخرين بار وقتي به خانه آمدم باخودم عهد كردم كه ديگر به خانه اين مرد نروم و با همين پول هايي كه به دست آورده بودم، خانه اي در اطراف تهران براي خودم خريدم. ولي بعد از مدتي اين درد به سراغم آمد و به دكتر مراجعه كردم. وقتي كه دكتر گفت كه يك ميكروب ناشناخته است، صد در صد مطمئن بودم كه از همان سگ و صاحبش است. خودم را بارها با الكل و بتادين شستشو مي دادم ولي بي فايده بود و گرفتار اين بيماري شده بودم. براي هزينه درمان به آن مرد دوباره مراجعه كردم ولي متاسفانه او به آمريكا رفته بود و من ماندم و اين بيماري. . ....
سميرا توسط يك پزشك دل سوز معالجه شد و هم اكنون در خارج از تهران با دخترش زندگي مي كند. ولي آيا تنها يك سميرا و امثالش وجود دارد؟